مقدمه‌ای بر کتاب در دست چاپ آلتس لند

آلتس لند در خانه‌ای روستایی می‌گذرد.در خانه‌ای بر کرانه ی الب، در جنوب هامبورگ. خانه‌ای که از هر درز و شکافش سرما به درون نفوذ می‌کند، تبدیل به جایی می‌شود که قصه های فراوانی از آوارگی را در ذهن دارد. پس از جنگ جهانی دوم هیلده گارد فون کامکه گذارش به این خانه می رسد. زنی از اشراف پروس شرقی که حالا باید در گیلاس چینی به دیگران کمک کند و شیر و سیب برای سیر کردن شکم دخترش بدزد و در عین حال ذره‌ای از شکوه و وقار گذشته را از دست ندهد.
بعدها خانه به دخترش ورا می‌رسد . او هم در حال فرار است: از دست همسایگان،از گذشته و از خانه و باغی که از اختیارش خارج شده و دیگر نمی‌تواند چون گذشتگان اداره‌اش کند. وسر آخر خواهر زاده اش هم اضافه می‌شود که که از شهر و منطقه ی اوتنسن هامبورگ فرار کرده. آنه از مادرانی که بچه هاشان را مثل کاپ افتخار ، در زمین بازی به نمایش می گذارند، خسته شده و بعد از خیانت دوست پسرش به روستا و خاله‌اش پناه می آورد. همه ی شخصیت‌های داستان در حال فرارند. اما سؤالی که دورته هانسن را به خود مشغول کرده این است که آیا بالاخره می رسند.
آوراگی و فرار یک پدیده ی تاریخی هست و باقی خواهد ماند،اما هر نسل پاسخ خود را برای برخورد با آوارگی دارد و این پاسخ در دوران گلوبالیزه شدن اقتصاد که مردم را در سراسر دنیا پراکنده کرده، تبدیل به موضوعی مهم و حیاتی شده است. کاری که هانسن با موفقیت به آن پرداخته است. او روی همین خانه ی در حال ویرانی تمرکز می‌کند. جایی که هیچ‌گاه تبدیل به وطن نمی‌شود، ولی امکان محدودی ست «در آن نمی‌شود جوانه زد و رشد کردو ریشه دواند.» بر سر در خانه به لهجه ی مردمان همین سرزمین نوشته«خانه من است و در عین حال نیست. چون از آن کسی که بعد از من هم بیاید، خواهد بود.» ورا خود را چون خزه می‌بیند . او هست ولی ریشه ندارد. شبها ارواح قربانیان جنگ راهروی خانه را در آشغال خود دارند و فقط وقتی سپیده سر می‌زند ، ورا می‌تواند چشم بر هم بگذارد.
همین نا‌آرامی در زندگی نویسنده هم نقش دارد. هانسن در روستایی درشمال آلمان متولد شده و بزرگ می شود.در کلان شهر هامبورگ درس می‌خواند و مدتی هم همانجا به عنوان خبرنگار کار می‌کند و سپس به روستا به همان آلتس لند می گریزد. خودش یک بار در مصاحبه‌ای می‌گوید «ما مثل والدین و پدران و مادران آن‌ها جایی متولد نمی‌شویم که تا آخر همان جا بمانیم. ما این آزادی بزرگ را داریم که هر جا دلمان خواست برویم. اما به راستی کجا دلمان می‌خواهد برویم. پاسخ ساده‌ای نیست.خود او به عنوان مثال هیچ وقت اهل آلتس لند نخواهد شد. برای اینکه به راستی به بیش از یک نسل نیاز داری. شاید به همین دلیل آوارگی موضوع اصلی زندگیش است.
البته نمی‌شود آلتس لند را به همین موضوع خلاصه کرد. دید خبرنگاری هانسن باعث می‌شود که با نگاهی موشکاف به زندگی روستایی در آلمان بپردازد. در کتاب او همه جور شخصیتی می‌بینیم. خبرنگاری چون وایسورت که می‌خواهد با تجربیات کوتاه مدتش گاهنامه ای متفاوت در مورد زندگی روستایی بنویسد. دیرک زوم فلده و خانواده اش را داریم که می‌خواهند میان شیوه ی سنتی اجدادی و روش‌های مدرن در کشاورزی و زندگی پل بزنند، همسایه ی ورا، هاینریش لورس را داریم که از تغییر گریزان است و در نهایت، بچه هایش تنهایش می‌گذارند و در جایی دیگر به دنبال زندگی می روند. اینجا دورته هانسن بیشتر خبرنگاری ست که کارش را به خوبی می‌داند و این حتماً درموفقیت کتاب که یک سال پرفروش ترین کتاب آلمان بود، بی تأثیر نبوده.
می‌شود گفت آلتس لند داستان زندگی در عصری ست که هیچ چیز ثابت نیست و برخورد متفاوت ما با این تغییرات. خواندن این کتاب را به همه 14518817_1686273415034160_535274261_nی دوستان توصیه می‌کنم

مقدمه‌ای از رناته اورنیک بر کتاب آلتس لند

13872576_10207217878546000_1800092352_n

12512591_1704039643151527_8239815461295376550_n

احساس می‌کنم، وطن مثل یک پوست دوم است، یک پوست گرم و نرم که اگر نباشد،آدم نمی‌میرد، اماضربه پذیرترمی‌شود و همیشه یخ زده و لرزان است.

دورته هانسن

چهره‌های اصلی رمان او این پوست گرم و نرم را ندارند. «یخ زده‌ها» هستند: آواره ، بی‌وطن و متفاوت. از سرزمینی می‌آیند که ازآن ریشه کن شده‌اند.

ورا را داریم که وقتی پنج سالش بود، با مادر متکبر، مغرور و پرقدرتش، هیلده گارد فون کامکه، ناچار به فرار از پروس شرقی می‌شود. ورا در راه خیلی چیزها را جا می گذارد:عروسک هدیه‌ی کریسمس و برادرش را در کالسکه ای کنار جاده و خیلی چیزها هم می بیند، بیشتر ازهمه جنازه. او ومادرش بالاخره گذرشان به دهکده‌ای در آلتس لند می‌افتد. جایی که به راستی مهمان ناخوانده‌اند. خیلی از آوراگان در جستجوی جان پناه به این جا رسیده‌اند. به این خانه‌های قدیمی و ساده که نسل‌های زیادی را در خود جا داده،  که ساکنینش با فراریان تفاوت بسیار دارند. ورا که وسط جنگ خانگی، میان مادر و زن روستایی میزبان، ایدا اکهوف گیر کرده، فرصتی برای ریشه کردن در خاک جدید پیدا نمی‌کند. کشمکش برای به دست آوردن قدرت، خانه را به میدان جنگ مبدل می‌کند ووقتی مادر با کارل اکهوف پسر جوان و وارث آب وملک ازدواج می کند، بالاخره ریاست عمارت کهنه‌ی اربابی  به دستش می‌افتد و این ایدا اکهوف است که باید میدان را بگذارد و رقص مرگش بر ستون ایوان تا آخر عمر در ذهن ورا باقی بماند.

کارل اکهوف را داریم «از جنگ برگشته» را ، میراث دار خانواده، پس از بازگشت از جبهه ی روسیه تبدیل به مسافری غریبه و مهربان شده. با دانه های برف حرف می زند و کابوس می‌بیند.او از جنگ زنده بازگشته، اما زندگی در او مرده. یک سرباز مقوایی بی تفاوت از او به جا مانده است.مادر، در جستجوی زندگی بهتر همسر و فرزند را در آن عمارت خالی و یخ زده رها می‌کند و به دنبال سرنوشت خود، به هامبورگ می رود. کارل و ورا با هم در این خانه‌ی سرد و بزرگ به زندگی عجیب و انفرادی خود ادامه می دهند. با هم همانطور که پیر می شوند، هر شب به صدای ناله و پچ پچ خانه گوش می‌سپارند. صدای پیشینیان و بعد کم کم صدای مردگان خودشان را هم در میان خیل صداها می‌شنوند.خواب تبدیل می‌شود به یک ماجراجویی خطرناک، بهتر است در آشپزخانه ی گرم و نرم و روشن بنشینند و رادیو را روشن بگذارند و همانجا نشسته چرتی بزنند. این طور صداها فروکش می‌کند،مرده‌ها، زنده‌ها را به حال خود می‌گذارند و خانه در سکوت آرام نفس می‌کشد.

بعد آنه و پسرش لئون هم آمدند. «آوارگان».آنه هم فراری ست. نوه‌ی هیلده گارد فون کامکه، دختر ناخواهری ورا که «ماندن را بلد نیست. یک بار خانه را ترک کرده و دیگر هیچ وقت به جایی که بشود نام خانه بر آن گذاشت، نرسیده است.»

اول برادر کوچکترش، نابغه‌ی موسیقی او را از خانه فراری کرد و بعد  زنی که ناخن‌های پایش لاک قرمز داشت مرد زندگیش را دزدید و او را از خانه اش در محله‌ی اوتنسن هامبورگ  راند.او که هیچگاه نتوانست مادرش را برای آنچه به او نداد، ببخشد، با پسرش نزد خاله به آلتس لند می‌آید تا به آرامش برسد. «خانه مال من است و نیست. چون مال آنها که بعد از من هم می آیند، خواهد بود.» با آنه و لئون، خانه شانس آن را پیدا می کند که خانگی شود و بربیگانگی سه نسل نقطه‌ی پایانی گذاشته شود. 

دورته هانسن، چهره های کتابش را با خطوطی قوی و زبانی روشن به تصویر می کشد.رمان چیزی فراتراز بیان زندگی رمانتیک روستایی ست. نویسنده و خانواده‌اش در آلتس لند زندگی می‌کنند و خواننده به خوبی می‌فهمد که این   کهن دیار به راستی خانه‌ی اوست. آلتس لند و باغداری بزرگش که مهر و نشان خود را به کل منطقه گذاشته می شناسد و از مشکلات کار به خوبی آگاه است. علاقه و احترام او به این عمارت‌های اربابی که جذابیت خاصی به آلتس لند داده‌اند، در تمام کتاب به چشم می‌خورد. زبان مردم منطقه لهجه‌ای محلی‌ست که جا به جا در کتاب از آن استفاده کرده. زبانی که احساس و نظر را با کوتاه ترین جملات منتقل می‌کند و متاسفانه مثل همان خانه ها در حال نابودی ست، مثل نسلی که هینی لورس، همسایه ی ورا نماینده‌ی آنست. روستایی زحمتکش و سنتی که پسرانش به دنبال زندگی خود می‌روند و او تک و تنها در خانه‌ای که برای یک نفر ساخته نشده، به جا می‌ماند. خانه‌ای که تمام عمر با قوانین و سنت‌های پدران اداره شده و حالا پس از این پیرمرد تنها، دیگر کسی میلی به زندگی در آن ندارد.

تغییرات هم یکی از نکات مهم کتاب است. زندگی آلتس لند در آستانه ی دگرگونی ست. آنها که می روند و آنها که به امید یافتن ریشه های حیات و دلیلی برای ادامه از هامبورگ به اینجا سرازیر می شوند. این شهرنشینان رمانتیک که آرزوی زندگی در «دنیای چکمه های لاستیکی» را دارند و می‌خواهند با درست کردن ژله و مربای ارگانیک زندگی تازه ای را تجربه کنند.آنها که در شروع کار از همه‌ی جلوه‌های زندگی در طبیعت لذت می‌برند و شعارشان «زندگی کن و بگذار زندگی کنند» است و بعد از یک سال به جایی می‌رسند که دوش آب داغ را به روی عنکبوت‌ها باز می‌کنند و دیوانه وار به جان علف‌های هرز می‌افتند. دورته هانسن با طنزی تلخ این آدم ها را ترسیم می کند. نادانی و ناتوانی شان در برابر طبیعت و آدم هایی که سالها با آن زندگی و کار کرده‌اند، دستمایه‌ی این طنز است و البته آنها که در شهرهای بزرگ هم برای محصولات ارگانیک منطقه سرو دست می‌شکنند از تیزی قلم نویسنده در امان نیستند.

او نشان می‌دهد که چطور روستاییان برای گذران زندگی در دوران تغییر، مزرعه شان را به شهر فرنگی برای توریست‌ها تبدیل می کنند و به این جماعت دقیقا همان چیزهایی را نشان می‌دهند که آرزویش را دارند. در دکه‌ی میوه فروشی مزرعه اما محصولات کشاورزان سنتی که با سیستم همیشگی کود و سم پاشی، میوه هاشان را عمل می آورند، عرضه می شود. البته همیشه یکی هست که عاشق کارش باشد. عاشق رستاخیز طبیعت در بهار، عاشق شکوفه ها که گاهی باید با پوششی از یخ گرمشان کرد تا در تابستان به بار بنشینند، عاشق پاییز و برداشت محصول و بار زدن آ ن در جعبه هایی که نام او و پدرش بر آنها حک شده .دیرک زوم فلده، باغدار تحصیل کرده و آشنا با محیط و شرایط که گاهی از دست حماقت آنها که ندانسته و نفهمیده، شعار می دهند، جوشی می شود، نماینده ی صادق مردم این منطقه ست. رویارویی او با بورکهارد وایسورت، هامبورگی روزنامه نگار که به امید نوشتن رمان و گزارش از مردم این منطقه، به روستا رو آورده، ولی با دیدن ورا در حال درست کردن سوسیس آهو بالا می آورد، اجتناب ناپذیر است.

دورته هانسن به هر دو شکل زندگی تعلق دارد. او تا سال ۲۰۰۵ با همسر و دخترش در هامبورگ زندگی می کرد. بعد تصمیم به گذشتن ازرودخانه ی الب گرفت و در آلتس لند مستقر شد.

در مصاحبه با نورد دویچن روند فونک (رادیوی شمال آلمان) می گوید:من اعتقاد دارم که اگر در شهر مانده بودم، این رمان را نمی نوشتم. برا ی نوشتن به فضای باز نیاز دارم و این درست همان چیزی ست که اینجا در اختیارم می گذارد.

شاید دورته هانسن از این فضای آزاد باز هم استفاده کند و رمان جدیدی بنویسد. ما به عنوان خواننده همیشه از خواندنش لذت خواهیم برد.

رناته اورنیک

برگردان گلناز غبرایی

نقد رمان جدید اورهان پاموک « این بیگانگی در من» برگردان گلناز غبرایی

یک خیال پرداز غمگین

رمان جدید اورهان پاموک «این بیگانگی در من» در عین عاشقانه بودن سرودی برای استانبول است

نقل از اشتراوبنگر بلات

نقدی از دنا برونر

در اصل عاشق دختر کوچکه شده بود. سالها مولود کاراتس برای معشوق نامه‌های عاشقانه می‌نوشت که پاسخش را هم دریافت می‌کرد . وقتی که سالها بعد با راییها برخورد کرد، فهمید که کلک خورده وبه خواهر اشتباهی قول وفاداری داده است.  علی‌رغم این تعویض فاجعه بار پا پس نکشید. اورهان پاموک قهرمان داستان« این بیگانگی در من» که ریشه در آناتولی دارد و فروشنده ی دوره‌گرد بوزا ست تا این حد شریف و بزرگوار ترسیم می‌کند. داستان غیرعادی عاشقانه فقط حاشیه ی رمان را شکل می‌دهد. اورهان پاموک بیش از همه تلاش می‌کند که تغییرات اجتماعی و همینطور سیاسی این کلان شهر ترکیه را در فاصله ی سالهای ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۰ را از زبان قهرمان داستان ترسیم کند. اینجاست که نقل قولی از شعر«سیل» چارلز بودلر می آورد. «هیئت یک شهر سریعتر ازآنچه قلب یک انسان طاقتش را داشته باشد، عوض می‌شود .»

به این ترتیب مولود باید در طی این دهه ها ببیند که چطور آپارتمان های بلند که به شکلی غیرقانونی بالا می روند، جای خانه‌های کوچک را می‌گیرد و شهر به متروپل بدل می شود. بر اثر این تغییرات است که مشتری‌های او دیگر منتظر بوزا فروش دوره گردشان نمی مانند و این نوشیدنی سنتی محبوب را در بطری های پلاستیکی از سوپر مارکت ها تهیه می‌کنند. برای قهرمان داستان ما هم چاره‌ای نمی‌ماند که نوشابه فروشی را رها کند و برود سراغ بستنی و پلو ی مخلوط فروشی و پس از آن با خواندن کنتوربرق زندگی خانواده اش را تأمین کند. درضمن می‌شود نگاهی هم به پدیده ی فساد در جامعه انداخت.

مولود با اینکه اینجا و آنجا با تعاریف داستانی وتا حدی افسانه‌ای برای خواننده دوست‌داشتنی تر می‌شود، اما در مجموع متأسفانه کمی بی‌رنگ است.  نه شوخ‌طبعی دارد، نه غافلگیرت می‌کند وفقط در مواقع نادری شجاعت به خرج می‌دهد.این پرسش پیش می‌آید که چرا نویسنده آدمی دنباله رو و معمولی را شخصیت اول داستان خود کرده، شخصیت‌های فرعی داستان حتی اعضای نزدیک خانواده که اینجا و آنجا در داستان فرصتی برای نشان دادن خود پیدا می‌کنند،  بی پرواتر، گستاخ‌تر و سرگرم کننده تر هستند.

برای اولین بار اورهان پاموک ۶۳ ساله در کارنامه ی ادبی اش تاکید را بر یک کارگر ساده و طبقه ی پایین جامعه می گذارد.چهره ی اصلی داستان شخصیتی ساده دارد یک مرد خوب با رفتارهای تا حدی کودکانه. برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات نشان داد که چه شناخت خوبی از انسان دارد. او توانست با دقت و ظرافت  مناقشات و چالش های چهره‌های داستانش را ترسیم کند.

خواننده باید حوصله کند ودر جریان دوران رنج‌بار بلوغ مولود که با شرح و بسط کامل نوشته می‌شود، قرار بگیرد. رؤیاهای جنسی نیم روزی، بی علاقگی اش به کار دشوار فروشنده ی دوره‌گرد بودن و رابطه ی دشوارش با پدر همه و همه با جزئیات نقل شده است.

به این پرسش که چرا مولود این‌قدر ضعیف است و هیچ وقت در رابطه با ظلمی که به او می‌شود، از خود دفاع نمی‌کند،  پاسخی داده نمی‌شود. مولود طوری شکوه می‌کند که «یک جور بیگانگی در من است» انگار این ناامنی خواب از چشمش ربوده باشد«هر کاری هم که بکنم، باز احساس می‌کنم در دنیا تک و تنها هستم.» یک خیالپرداز غمگین که دگرگونی زمان غصه دارش می‌کند و قلب بزرگش به نظر بعضی‌ها مضحک می آید.

در پایان می‌بینم که دقیقأ همین باعث می‌شود که او همیشه عاشق بماند. عاشق همسر، فرزندان و سرزمین اش.

223f7b60-e750-4b9b-81ed-986e0ddf6a21

نقد سه کتاب از گلناز غبرایی

بسته های کتاب همیشه  بهترین سوغات ایران هستند. تنها بسته هایی که نه وقت باز کردن ، که بعد از خواندن از محتویات آن آگاه می شوی. سال‌ها پیش این بسته ها تنها ارتباط من با دنیای ادبیات به شمار می رفتند. هنوز آن‌قدر آلمانی نمی‌دانستم که بتوانم کتابی به این زبان بخوانم. آنقدر تشنه ی ترجمه‌ها و تألیفات رسیده از ایران بودم که همه را یک جا قورت می دادم. حالا اما خواندنی زیاد دارم. آلمانی، فارسی، مجلات اینترنتی و… ولی بازهم همیشه با دیدن بسته ی کتاب هیجان شیرینی جانم را پرمی کند. یک‌جور امید و انتظار برای کشف یک دنیای جدید. آشنایی با دنیایی که سالها درش برویم بسته مانده. این بارهم بسته ی کتاب خواهر زاده هایم را که سالهاست کلیددار این دنیای گمشده اند ، با همین انتظار و آرزو گشودم. سه کتاب از سه نویسنده ی زن. از سه نویسنده ی کاملاً متفاوت  و حالا می‌خواهم شما را هم در تجربه ی  خواندن این سه کتاب شریک کنم

نیشکر اثر خانم فرزانه کرمپور را اول از همه می خوانم. با پست های خوبش آشنا هستم ودر دنیای مجازی با هم دوستیم. نیشکر شامل یک داستان طولانی و چند داستان کوتاه است. داستان طولانی که نام نیشکر برخود دارد را بسیار دوست دارم. خانم کرمپور با تصاویری که در بسیاری از داستانهای روستا با آن آشنا هستیم آغاز می‌کند ولی یک جایی وسط کتاب راهش از نوشته‌های مشابه جدا می‌شود و این جدایی تا پایان مهر و نشانش را برکتاب دارد. داستان زن زیبا و بدکاره!! ای که بیرون از روستا زندگی می‌کند و موجب خشم و حسد بسیاری از زنان و مردان روستایی شده، نه چون باقی زن‌های هم سرنوشت به‌خصوص درفیلم ها و کتاب‌هایی  که سال‌ها خوانده و دیده ایم، در حسرت مرد و خانواده است و نه بیعرضه و قابل ترحم. به هنگام خطر بدون کمک دیگران می گریزد. مردم که رفته بودند او را به مجازات اعمالش برسانند، وقتی جای او را خالی می‌بینند، به تاراج اموالش می پردازند. بازگشت این جماعت با دستهای پر از اموال غارت شده، انگار سند پیروزی زن است. انگار با قوری، گل سر و لباس هایش بخشی از وجود خود را در روستا جا می گذارد. دربرابرش اهالی قابل ترحم و درجه ی دو به حساب می آیند.

شب طاهره ی بلقیس سلیمانی کتاب دوم است و در شکلی دقیقاً چیزی برعکس کتاب اول. سال هاست شخصیت کتاب‌های خانم سلیمانی زن شهرستانی ست. زن‌هایی که هر قدر هم رشد کنند، به هر جا که برسند، پا به شهرستان شان که بگذارند، می‌شوند همان دخترترسو وتوسری خور گذشته. انگار شهرستانی بودن عذری باشد برای زندگی به هم ریخته و نارضایتی عمیق. فکر می‌کنم خواندن کتاب‌های خانم سلیمانی را برای بسیاری از زن‌ها که دنبال بهانه برای همه ی ضعف‌ها ،مشکلات و کرختی شان می گردند، باید  قدغن کرد. دو محور در کتاب‌هایش دیده‌ام . یکی ترسیم شخصیت همین زن شهرستانی که انگار از ازل تا ابد باید همان‌طور زیردست و بی دست و پا بماند، باید همیشه حرف‌هایش را بخورد، باید تا گلو در گناه و عذاب وجدان فرو رفته باشد، باید مادری سنتی چون مادر خود حالا بالباسی امروزی تر باشد که دخترش را فقط به خاطر اینکه چند بار با پسری بیرون رفته برای معاینه پیش پزشک زنان ببرد و همه را با چنان حق به جانب بنویسد که انگار طبیعی ترین اتفاق دنیاست و دومین محور گذاشتن تمام گناهان و بدبختی‌ها به گردن سازمان های سیاسی و بخصوص سازمان مجاهدین است. من البته شکی در اشتباهات سازمان ها و از جمله مجاهدین ندارم. اما در کتاب‌های خانم سلیمانی گناه سیاسیون چنان بزرگ جلوه داده می‌شود که اگر کسی آن دوران را تجربه نکرده باشد، به این نتیجه می‌رسد که اگر این‌ها از تاریخ ایران حذف می‌شدند، دیگر هیچ مشکلی وجود نمی داشت. در شب طاهره حمله ی نویسنده به مجاهدین شدیدتر از قبل است، زندگی خانواده و بخصوص طاهره را این پسر جوان سیاسی که با مجاهدین آشنا شده، به نابودی می‌کشد و می‌زند به چاک. جالب این ست که خانم سلیمانی در سگ سالی ماندن یک چهره ی مجاهد را هم بهانه‌ای برای نابودی خانواده می‌داند. این افراد چه بروند و چه بمانند باعث دردسرند. اینجا حتی ارتباط فیس بوکی این فرد تبعیدی با خواهرزاده اش دوباره باعث بدبختی می‌شود، انگار نه انگار که خواهر زاده ی جوان به دلایلی کاملاً متفاوت به جنبش های اعتراضی رو آورده و این روابط فامیلی همیشه از سوی نیروهای حکومتی بهانه‌ای بوده برای موجه نشان دادن سرکوب هر چه شدیدتر. طاهره گناه تسلیم دربرابر هر سنتی را گردن همین پسرعمو که به اجبار و براساس سنت‌های خانوادگی به ازدواج با طاهره تن داده بود،می گذارد. دیپلم، لیسانس و دکترا به چه درد زنی که همچنان در زنجیر گذشته و دودمان و جامعه اسیر است، می خورد. فقط بیشتر فهمیده و بیشتر درد می کشد. زنان داستانهای بلقیس سلیمانی فقط در خفا به سرخود می‌کوبند و رنج می کشند. حتی اگر از همسرشان جدا هم شده باشند، جرأت به زبان آوردن آنرا در حضور پدر ندارند. ازاول تا آخر داستان در انتظار کورسویی در ظلمات هستی و پیدایش نمی کنی. در این میان زبان زیبا و آشنایی به نوشتن و فانتزی قوی خانم سلیمانی کتاب را چنان جذاب می‌کند که گاهی پیام ارتجاعی کتاب کلاً به فراموشی سپرده می شود.

و کتاب سوم نوشته ی خانم نسرین مرعشی به نام «پاییز آخرین فصل سال است » بسیار هنرمندانه ساخته و پرداخته شده بود. یکی از خصوصیات جذاب این کتاب که پیشتر در فیلم کافه ستاره دیده بودم، بیان  یک ماجرا از زبان‌های مختلف است. زنان جوانی که میان ماندن و رفتن، میان ازدواج و تجرد گیر کرده اند،از خود و دوستان نزدیک شان می گویند. زنان تحصیل کرده‌ای که شغل و زندگی مستقل خود را دارند ودر کل به طبقه ی متوسط تعلق دارند. در زمان جوانی ما شرایط ایده‌آلی می بود. مهندس بودن، کار داشتن، عشاق هم‌سطح وامکانات عالی ، ولی با همه ی این‌ها زنان داستان خوشبخت نیستند و کتاب با شرح اتفاقات ساده تلاش می‌کند، دلایل این وضعیت را توضیح دهد. میل به رفتن از ایران بدون آنکه دلیل روشنی برای آن ارائه شود، نقش اصلی را در کتاب دارد. در تمام کتاب از خود سؤال می‌کردم این جماعت به راستی چه چیز می‌خواهند. کتاب پاسخی به این پرسش نمی‌دهد. فقط یک اشاره ی کوتاه و البته بسیار تاثیرگذار به تعطیلی روزنامه‌ای که یکی از سه دوست در آن کار می‌کرد داریم. نویسنده به جای شرح خطی یک داستان چند نگاه متفاوت را مطرح می‌کند و می‌گذارد که مخاطب نتیجه‌گیری خود را داشته باشد. بنظرم کتاب موفقی بود در به تصویر کشیدن بخشی از جوانان ایران که تمام عمر شاید برای موفق بودن جنگیده اند وهنوز هم فکر می‌کنند خیلی چیزها را باید به دست بیاورند. این تلاش برای موفقیتی که گاهی برای خودشان هم زیاد شناخته شده نیست، شاید وجه مشخصه ی بخشی از نسل امروز ایران باشد

12767403_1225363110811724_2041588556_n

کافه پناهنده‌ها نقدی از گلناز غبرایی

هر وقت به زندگی خودمان در تبعید فکر کرده‌ام نمی‌دانم چرا عکس فوری به ذهنم آمده، اگر جشن تولد، عروسی، عزا …در ایران یک فیلم دوساعته ی درست و حسابی با تهیه کننده،کارگردان و دیگر دست اندرکاران باشد، همه ی این‌ها در تبعید عکس فوری ست. حرکتی از سرعادت یا وظیفه. کافه پناهنده ها مجموعه‌ای از همین عکسهای  فوری ست. یک لحظه که جایی ثبت شده و هیچ وقت شانس اینکه در آلبومی جا پیدا کند، نخواهد داشت و با این همه در هر گوشه و کنار آن زندگی خود و اطرافیانت را باز می شناسی. سالهاست که داریم درمورد خودمان می خوانیم. در ده‌ها کتاب خاطرات سعی کرده‌ایم خودمان را دوره کنیم. حتی تازگی کتابی به زبان آلمانی خواندم که تلاش کرده بود، زندگی ما و فرزندان ما را دست مایه ی یک داستان طنز آلود کند که من باخواندنش به جای خنده گریه ام گرفت. موضوع زبان نیاموختن، جا نیافتادن در جامعه ی مهمان، جدایی آهسته و پیوسته ی بچه‌ها از والدین هر چه باشد برای من طنز نیست. مخصوصاً اگر خیلی هم ظرافت در آن نباشد. کافه پناهنده ها جنس دیگری دارد. اگر کتاب‌هایی که در ایران منتشر می‌شود و ما را از دید به جا ماندگان می‌بیند و تفسیر می‌کند، کتاب خانم کشاورزماجرای اینسوی دیوار است. درست از همانجا شروع می‌شود که نویسنده ی آنسوی مرز تمام کرده. داستان آنهاست که همسر، فرزند و خودشان را جایی رها کرده و آمده اند. داستان آدم‌های بسیار متفاوت است. خانم کشاورز با همه ی شخصیت‌های کتابش به یک اندازه وقت داده. خودی و غیر خودی نکرده. زندگی چند نسل را به تصویر کشیده. گاهی مرا به یاد برنده ی جایزه ی نوبل امسال الکسیویچ می‌اندازد که تصاویر را، مصاحبه‌ها را کنار هم می‌گذارد تا بخشی از تاریخ را بازسازی کند. با این تفاوت که خانم کشاورز چون خودش از تبار پناهنده هاست، همدردی صمیمی و گرمی با‌شخصیت های داستانش دارد. به همین دلیل گاهی حرفهای نگفته ی خودمان را در کتاب می‌خوانیم « از مرگ در غربت می‌ترسم. از اینکه بعد از مرگ در یاد هیچ کسی نمانم.من ماهها بعد از مرگ شوهرم به قبرستان می رفتم. هروقت اونجا بودم دلم می‌خواست زود از آنجا دور بشم. من هنوز برای مردن آماده نیستم. از روی وظیفه می‌رفتم اونجا  ولی می دونم بعد از مرگم کسی به دیدنم نمی آد. …همیشه فکر می‌کردم که قراره هزار سال عمر کنم. برای همین هر کاری را که دوست داشتم انجام بدهم ، عقب انداختم. همه را به وقتی که معلوم نبود چه وقتیه موکول کردم…همه اش اینجا مثل مسافرا بودم. همش گفتیم ریشه ی ما جای دیگریه. نه اونجا آن ریشه ثمر داد ، نه اینجا ریشه دواندیم…» البته نباید فکر کنیم همه ی کتاب داستان حرمان و درد و حسرت است اصلاً . درد بخشی از زندگی ست. ولی در بسیاری از این عکس‌های فوری ما شاهد امکاناتی که کشور میزبان در اختیار شخصیت‌های داستان و در اصل می‌شود گفت در اختیار ما گذاشت هستیم. در آلمان خوب آلمان بد می‌بینم که چطور یک زن افغان با زبانی که می‌آموزد، با کاری که به دست می‌آورد و با استقلالش چه درهایی را می گشاید از زبان اوست که می‌شنویم «خوابش را هم نمی‌دیدم که روزی شنا یاد بگیرم…چه هوای مطبوعی بهار امسال زودتر رسیده است.»  یأس و احساس  به پایان رسیدن می‌تواند به سرعت جایش را به نزدیکی و امید بدهد. در کافه پناهنده ها می‌بینیم که چه دلخوشی های ساده‌ای زندگی ما را زیرورو می‌کند. داستان آرمیتا و آقای انتظاری مرا به یاد ترانه ی جنتی عطایی می اندازد«…مارو با بوسه ی شعری می شه ستاره بارون کرد» دخترکی که به خانه ی زن و مردی سالخورده و بی آینده قدم می‌گذارد تا در امر زبان کمک کند و می‌شود دختری که  جایش خالی بود و می‌داند که فرزند به دنیا نیامده اش هم خانه‌ای دارد و خانواده‌ای.  شادی آقای انتظاری را زیرپوستت حس می‌کنی . به یاد جانشین هایی که در تمام این سالها زندگیت را روشن کرده‌اند می‌افتی و دلت شاد می‌شود.  سالخوردگی در کافه پناهنده ها جای بخصوصی دارد. زن و مردهایی که از هم فاصله می‌گیرند و دشمنان سیاسی که به یاری هم می شتابند. گذشته که  می‌خواهیم از آن فرار کنیم و درعین حال دلمان نمی‌آید . گاهی پناهندگان دیگر هم به کافه سرمی زنند وزندگیشان را با ما در میان می‌گذارند. در داستان مادران غمگین تنها شاهد زندگی دو دختریم که با سرنوشت‌های متفاوت تصمیم به ترک مادرانشان می‌گیرند. داستانی به غایت دردناک از سرگشتگی بچه‌ها در غربت. ولی حتی این داستان از امید خالی نیست  «مارینا در اتاق را باز می‌کند وبا خوشرویی ازهم اتاقی تازه اش استقبال می‌کند . در اتاق عکسی از آدل به دیوار چسبانده شده و گلاره فورآمی گوید چه جالب این خواننده ی مورد علاقه ی منه . در روی میز کنار تخت ماریناعکسی از زنی با پیراهن توری و موهای بلوند با آرایش تندی که می‌خندد دیده می‌شود . گلاره چمدانش را باز می‌کند و عکس سیاه و سفید قدیمی مردی با سبیل های پرپشت را با پونز به دیوار می چسباند.» کتاب را که تمام می‌کنم به این فکر می‌افتم که یک جلدش را به ایران بفرستم برای همه ی آن‌ها که در فیلم‌ها، سریال ها و کتاب هاشان ما را به کج و کوله ترین شکل  ممکن به تصویر کشیدند. کافه پناهنده ها  تلاش باارزشی ست در توضیح مردمی که به دلایلی کاملاً متفاوت ناچار به ترک کشور شده‌اند و به همان نسبت سرنوشت‌های متفاوتی داشته و دارند. اما اصل دوری از وطن به شکلی آن‌ها را به هم شبیه کرده و گاهی که در کافه پناهنده ها به هم برمی خورند از این همه شباهت به حیرت می‌افتند. خواندنش را به همه ی آن‌ها که به نخوی با زندگی در تبعید نزدیکی دارند و یا میل دارند تصویر درستی از آن داشته باشند، توصیه می کنم. جایش در تاریخ تبعید سی و چند ساله ی اخیر خالی بود.    علاقه مندان برای خرید کتاب می‌توانند  برای تهیه کتاب به لینک ذیل مراجعه نمایند

http://foroughbook.de/livre/cafe-panahandeha-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7/

cafe